تو رسیده ای بر سر دار/و زمین تورا گاز می زند/جذب می شوی /انگار سرخی خونت پوستت و لباست زیرپای کارگران قل می خورد/تو زنده ای! هرچند با مداد قهوه تو را کشیده ام/ تو زنده ای! هرچند نفس نمی کشی/ تو زنده ای! هرچند در انتظار چیزی نمانده ای و برای خودت قل می خوری و دیگر سرخ نیستی/ من اصلا مداد قرمزم را گم کرده ام به یاد تو/

آه.....

کاش زمین به سمت تو جذب میشد/من اصلا قانون جاذبه را فراموش کرده ام به یاد تو/کاش مداد قهوه ام سرخ می شد از خجالت روی تو/کاش در رگهای من خونی بود تا پمپاژت کنم بالای همان درخت/بنشینی و باهم چای بخوریم

آه....