در کنار برگ های خاطرات تو 

یک سطر جلوتر از اشک های تنهایی

دستم دراز شد تا بگیرمت از رویای بی کسی

اما نشد

یک رعد زد از ذهنو زاییده شد پاییز

زرد شد تمام هستی و ریخت 

آبرو

باران گرفت

و سرد از سر گذشت

غرق شد

سوار قایق کاغذی و رفت

انشائ تابستانی که می گذشت

بی گذشت!

حد میزند به گرده ای من

رسوایی این فکر بی ثمر

آقا ثابت کنید اصلا که این سوال من

تیک و تاک ثانیه های تیره و تار 

ناظم دوبار ترکه را بلند کرد 

وای از صدای پاسخ چوبه ی انار

....

حالا چه آرام شد 

تاریخ مصرف آن جلمه هم گذشت

عمرم به نیمه رسید 

انگار

مثل باد

حس میکنم از صورتم که سرد

می گذشت

حس می کنم

که خسته ام و باید نشست

 .....